عشق
یعنی خاطرات بی غباری از شعر رو از عطر بهاری
عشق
یعنی یک تما یه نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ناز
عشق
یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای دل خوشی می خواهم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش می خواهم
پاهایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
وجودت را برای پرستش می خواهم
دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون
از این همه درد و بلا از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون
از این مترسکای پست از همه دلای همزبون
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره از غمای رنگووارنگ
از جمله ی دوست دارم دروغای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا از آد مای مهربون
از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون
انتخاب شده از دوست عزیزم (دختر عاشق)
تقدیم به تنها ستاره ی شبهای تنهاییم 
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سر است ،تویی که
تصورحضورت سینه ی بی رنگ کاغذم را نفس سرخ عشق می زند،در
کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ، ای کاش در طلوع چشمان تو
زندگی می کردم تا مثل باران تمام صبح برایت شعر می سرودم آن
هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و بر شوق تو اشک می
ریختم ،اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم تا شاید جاده
ای دور ،هنوز بوی بهار را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته
باشی که مرهمی باشد برای دلم بیا و از کنار پنجره ی دلم عبور کن
،تویی که در ذهن خسته ی من همیشه بهاری/.

خیلی سخته دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی،میشه اون بره زمانی
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشناشی
اما وقتی که بهار شد،یه جوری ازش جداشی
خیلی سخته یه غریبه به دلت به وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیق دروغه
چقدر از گریه ی اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن او واسه ی اون بشه یه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون بشه یه عادت
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته که دیروز واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یه شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
خیلی سخته که منو تو همیشه با هم بمونیم
اونقدر عاشق که ندونن دیوونه که میمونیم
۵
پنج وارونه چه معنا دارد؟؟?
خواهر کوچکم اين را پرسيد?
من به او خنديدم?
کمي آزرده و حيرت زده گفت?
روي ديوار و درختان ديدم?
بازهم خنديدم?
گفت ديروز خودم ديدم?
مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد?
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسيد?
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم?
بعدها وقتي غم?
سقف کوتاه دلت را خم کرد?
بي گمان مي فهمي?
پنج وارونه چه معنا دارد
عاشق
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو که رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمي کردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي کفتر و گنجشک کلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشي ، شده کارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو که نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشکيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر کرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذرکرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم که تو مي دوني،سرخاک
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
عشقُ نخستین نیاز برای پیوند است، عشق یعنی دوست داشتن به اضافه صداقت ، رفاقت ، معرفت عشق یعنی امروز ، فردا و همیشه عشق آن سوی من است ، آن سوی تردید ، آن سوی اگر ، آن سوی اما ، شاید ... عشق را باید به جا آورد ، محترم شمرد ، شناخت عشق کودکی است که بوی صداقت و صراحت می دهد دست عشق را در کوچه های پر از ازدحام زندگی نباید رها کرد عشق را نباید رنجاند ، نباید گریاند عشق را باید پاس داشت

اگه دزد بودي اولين چيزي كه از من مي دزدي چي بود؟؟
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه مي گفت :
مي ايد من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنوم و
يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارم .
سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگواز انچه سنگيني سينه توست .
گنجشك گفت : لانه اي كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هايم
و سر پناه بي كسي ام ، تو همان را هم از من گرفتي
اين طوفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست .
سكوتي بر عرش طنين انداز شد و فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود خواب بودي ،
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند انگاه تو از كمين مار پر گشودي .
گنجشك خيره در خداي خود ماند .
خدا گفت : كه چه بسيار بلاها كه به واسطه ي محبتم ازتو دفع كردم
و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي .
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
...
ناگهان چيزي درونش فرو ريخت .
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد ...
۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ي عاشقانه را روي۸۰۰ جاي مختلف
به۷۰۰ زبان و پيش ۶۰۰ نفر فرياد زدم! ۵۰۰ تاي آن رادر۴۰۰ جمله
گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه كردم. ۱۰۰تاي آن را۹۰روز...
روزي۸۰ مرتبه براي تو خواندم! ۷۰ تاي آن را آموختم وبيش از۶۰تاي آنرا
تجربه كردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه
۳۰روزه،بيشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال كردم. ۸ سوال من را
۷ مرتبه در۶ روز جواب دادي. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا
دعوت كردم... ۲ ساعت خواهــــش كردم تا يك بار گفتي:
دوستت دارم
من تو راه قله يه كوهم
مي خوام برم اون بالا بالاها
تا به آسمون نزديكتر بشم و خدا رو بيشتر حس كنم
تنهام
تپش قلبم و نفسهام با آهنگ قدمهام يكي شدن
پروانه ها جلوي پاهام بلند مي شن
دورم مي گردن!
سنگها زير پام به هم مي خورن
صداي شكستن خارها و علفهاي خشكيده رو مي شنوم
نگام هر طرف كه مي ره طلايي و زرده.
اينجا گلهاي زيادي رو بوته ها بي رنگ و رو، خشك شدن و موندن.
همه نگاهشون به خورشيديه كه گرم و پيوسته بهشون مي تابه و همه جا رو روشن كرده.
دونه هاي عرق همه بدنمو پوشوندن.
باد داره مي آد.
من گرمو دارن سرد مي كنن.
باد همه صورتمو نوازش مي كنه.
رسيدم!
پروانه هم رسيد.
اينجا چقدر قله زياده!
هر كدوم از اون يكي بلندتر
درختا و آبادي از اين بالا پيدان.
آدما و خونه ها چه كوچيكن!
دارم مي رم به سمت يه قله بلندتر.
كوهها چه استوار و محكمن.
به ذهنم رسيده بالاش كه رسيدم، خدا رو صدا كنم.
ازش بخوام با من به شهر بياد يعني مي شه؟
بالا آبيه و پايين زرد.
همون گوشه آسمون كه خورشيد هست، چن تيكه ابر بزرگ و كوچيكم هست.
سايه اون ابر بزرگه رو كوه اونوريه.
نزديك قلش يه درخت تنها و تكه.
صداي بادي كه به علفهاي خشكيده مي خوره، پر غمه!
اينجا علفها از اون پايين بلندترن.
انگار باد شونه زلفاشونه.
به همون طرف كه باد مي ره، كج مي شن.
مي لرزن!
نه انگار دارن مي رقصن!
چه شو با عظمت و چه كنسرت بزرگي.
آهنگشون اصلا تغيير نمي كنه.
فقط كمو زياد مي شه.
درست كه گوش مي دم همه صدات مي زنن:
خدا.خداا..خدااا...خداااا.....خدااااا.....خداااااا...... .
منم باهاشون همصدا مي شم و زمزمه مي كنم... .
به قله رسيدم.
تو زودتر از من اينجايي!
اشكام داره رو گونه هام مي غلطه.
رو به آسمون دراز كشيدم.
چشامو به آسمون دوختم.
هر چي نگاه مي كنم آخرشو نمي بينم.
با دستام اشكاي چشامو خشك مي كنم.
بستمشون...
احساس سبكي مي كنم
انگار بي وزنم
انگار يه چيزايي كه تا حالا نديدم مي بينم
درونم روشنه
نفسامو عميق مي كشم
دوس دارم همه هوا رو استنشاق كنم
انگار سينم به اندازه آسمون بزرگ شده!
يادم اومد بنا داشتم اينجا صدات بزنم.
تو دور نيستي كه بخوام صدات بزنم.
باد داره موهامو شونه مي كنه.
يه بلبل هم اونطرفتر داره مي خونه
دستامو رو سنگا پهن كردم
احساس مي كنم همه آسمونو بغل كردم
دوس دارم همينجا بخوابم
دوس دارم به تو بپيوندم
باد داره نازم مي كنه
صورتمو رو سنگا مي ذارم
انگار منو مي شناسن
انگار دارن با من حرف مي زنن.
تو صداهايي كه مي شنوم يه تم آشنا هست
تمي كه تو رو صدا مي زنه شبيه صداي منه
تو آسمون يه چهره آشنا هست
شبيه چهره خودمه!
بوتو مي شنوم!
خدايا اينهمه احساس قشنگ!
همشون يه دست!
يادم مي آد گفته بودم زود برمي گردم!
منتظرمن!
ياد مامان و بابا مي افتم
دلم براشون تنگ شده
مي دونم دارن سراغمو مي گيرن
بايد برگردم!
خدا رو با خودم مي برم.
ازش مي خوام باهام بياد
دارم از قله بر مي گردم
دوباره منم و باد و علفها و موسيقي و تپش قلب و نفسها و قدمها و سنگها...
به يه جاده رسيدم...
تشنم شده.
فك كنم اين راهو برم زودتر به آبادي مي رسم
صاف تر و راست تره.
به ذهنم يه سوال مي آد
كي اين جاده رو ساخته؟!
انگاري تا قله رفته
چه زحمتي كشيدن!
انگار قله هاي زياديو به هم وصل مي كنه
با خودم مي گم حتما آدمايي مث من ساختنش
با خودم مي گم حتما كسي ازش رد مي شه
مي گم كاش كسي بياد
باز مي گم كاش اين راهو مي شناختم از اول با ماشينم مي اومدم
خيلي خسته شدم.
خيلي تشنمه.
گرسنمم هست.
همه اينا يادم مي ره
سرمو بالا مي گيرم
بي اختيار مي خونم:
خداي من، خداي من...
خداي من، خداي من...
بوي خدا رو حس مي كنم!
چه پر انرژي و با نشاطم.
مست مستم!
با همون آهنگ زمزمه مي كنم:
لا اله الا الله... لا اله الا الله...
قلبم ذكرو از زبونم زود مي دزده
خورشيد روبرومه!
نه! تو صورتمه!
دستام دوس دارن باز شن
انگار دستاي خدا هم بازه
نمي خوام منتظر بذارمش
دوس دارم بدوم
من رفتم...
صداهاي متفاوتي مي شنوم!!!
مي گن به هوش اومد...
به هوش اومد...
سلام بازم اومدم ،فقط می خواستم
بی ادبی نکرده باشم و یه تبریک برای فصل پاییز
و یه تسلیت برای دانش آموزان که باید برن مدرسه
!!!
دیگه چاره ای که نداریم باید بریم ۲سال دیگه هم کنکور و .....
!!!
دیگه دیگه .....!!!
خوب دیگه، برای همتون آرزوی موفقیت
می کنم . بای بای
راستی تبریک می گم به آقای سوریان واقعا گل کاشتی بابا ایول دمت گرم خوشم اومد.
سلام به دوستان خوبم امیدوارم حالتون خوب باشه!!
و بهتون خوش بگذره فقط اومدم عرض ادبی بکنم و برم یه چند تا مطلب جدیدم گذاشتم حتما بخونید و امیدوارم لذت ببرید . فعلا بای بای.















